تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۹/۰۴ - ۱۱:۳۰ کد مطلب 123630

جستارهایی مستند از حال و هوای خادمین عاشورایی آذربایجان در سامرا؛

در ‌آنجا سردار و دکتر اِبایی از جمع کردن زباله‌ها نداشتند/ پدر شهید مدافعِ حرم نانوای سامرا شد

میدان ۷۲ :۱٫ هر چقدر هم که عاشق کربلا باشی و ذوب در شهادت، بازهم دل آدم رضا نمی‌‌دهد با «الله اکبر» یک داعشی انتحاری شربت شهادت را نوش جان کنی و خیلی راحت و پاستوریزه بی‌‌‌هیچ جنگ و جهادی تلپ بیفتی وسط یکی از باغ‌های بهشت! شاید برای همین بود که بعضی‌‌ها بعد انفجار […]

میدان ۷۲ :۱٫ هر چقدر هم که عاشق کربلا باشی و ذوب در شهادت، بازهم دل آدم رضا نمی‌‌دهد با «الله اکبر» یک داعشی انتحاری شربت شهادت را نوش جان کنی و خیلی راحت و پاستوریزه بی‌‌‌هیچ جنگ و جهادی تلپ بیفتی وسط یکی از باغ‌های بهشت! شاید برای همین بود که بعضی‌‌ها بعد انفجار سامرا در ایام نزدیک اربعین، بی‌‌خیال سفر به سامرا و خدمت به زوار امامین عسکریین شدند! الله اعلم!

به هر حال علی رغم نهی مسئولین رسمی، بالاخره به همت برخی رزمندگان و فرماندهان پیشکسوت لشگر عاشورا که به ندای فرمانده سابقشان سردار امین شریعتی(فرمانده قرارگاه سامرا) لبیک گفته بودند، بار و بندیل سفر بسته شد و موکب خادمان عاشورایی آذربایجان برای خدمت به زوار اربعین ۹۵ در چهار گروه امداد و پزشکی-اسکان و امنیت- تغذیه و تدارکات و اکیپ آشپزخانه گروه گروه به سمت شهر غریب سامرا راه افتادند!

۲٫ با سه تریلی و دو وانت بار از مرز مهران به سمت سامرا حرکت کردیم. مثل همیشه، درست جایی که تلفن نیاز بود، رومینگ ایرانی کار دستمان داد و چند جا کم مانده بود همدیگر را گم کنیم و سر از جاده فلوجه دربیاوریم! به برکت چند کلمه سواد عربی «یذهب،یذهبان…» شده بودم مترجم نیم بند کاروان اعزامی در جاده‌‌های بی‌‌تابلو و پلیس عراق! بالاخره با هزار مکافات خودمان را رساندیم به بغداد، شهر سندباد و علی بابا!

گفته بودند جاده بغداد-سامرا امنیت ندارد و نباید شبانه در آن راه بپیماییم، که خوشبختانه به برکت ده‌ها بازرسی و استعلام نیروهای نظامی و شبه نظامی عراق در طول مسیر شب هم به صبح رسید و حدود ساعت ده صبح به سامرا رسیدیم. پس از چند ساعت علافی و نگرانی از بابت خراب شدن یخچال ماشین حمل گوشت، به یمن حضور به موقع حاج آقا جعفری(فرمانده حشدالشعبی سامرا) و رایزنی‌‌های متعدد ایشان، بالاخره ماموران ارتش و پلیس عراق رضایت دادند و راننده‌‌های خواب آلود ما دوباره استارت زدند! تازه داشتیم گلدسته‌های حرم را می‌‌دیدیم و می‌‌خواستیم حس و حالی بگیریم که یهو یک پراید فسقلی بوق زنان خودش را انداخت جلوی ماشین ما و ترمز زد! با خودم گفتم:«عجب! چه شانس بدی! شهادت در انفجار انتحاری!».

در همین احوال و مرور شهادتین بودم که دو نفر کلاش به دست از پراید پریدند بیرون. پیرمردی حدودا شصت ساله و نوجوانی حدودا شانزده ساله! از نشان روی بازوی راستشان کاشف به عمل آمد که از نیروهای «سرایا السلام» هستند و تحت امر «مقتدی صدر»! سلامی خشک و بهت زده تحویلشان دادیم و منتظر هماهنگی‌‌های دوباره و سه باره و… شدیم!

بالاخره آنها هم راضی شدند و راه باز کردند و ما تازه دو ریالی مان افتاد که سامرا شهر غریبی است، شهر حرمین عسکریین که همچنان رنگ و بوی نظامی دارد!

۳٫ به لطف خدا و حضور انبوه زایران ایرانی در سامرا و مخصوصا کم بودن موکب‌‌های خدمت رسانی در سامرا، کار آنقدر زیاد بود که حتی بعضی از دوستان از وقت خواب و خوراک خود برای خدمت به زوار مایه می‌‌گذاشتند. تهیه و توزیع چای ایرانی، نظافت خیابان‌های اطراف، طبخ و توزیع غذا، آش دوغ و حتی شیربرنج که با استقبال بی نظیر زایران ایرانی همراه بود بخشی از کارهای اجرایی و روزانه خادمان عاشورایی آذربایجان بود که به لطف خدا و با حضور صمیمی و همراهی مخلصانه همه دوستان انجام می‌‌شد.

روز دوم بود که دوستان عراقی آمدند و گفتند که اکیپ نانوایی حرم که از بچه‌‌های قم بودند، امروز راهی نجف هستند و نانوایی به ناچار تعطیل خواهد شد! خواستند دنبال شاطر و خمیرگیر و… باشیم و نگذاریم آتش تنور تنها نانوایی حرم خاموش بماند! یکی از دوستان که تجربه شاطری در ایام سربازی را داشت قدم پیش گذاشت و چند نفر دیگر هم چند ساعته فوت و فن خمیرگیری و… را یاد گرفتند و بعد چند ساعت اولین نان از تنور بیرون آمد! زایران صف ایستادند برای نان صلواتی. کسی هم که پای دخل نانوایی ایستاده بود و حساب و کتاب صلوات‌‌ها را نگه می‌‌داشت و نان زوار را تقدیم می‌کرد، «حاج آقا جوانی» بود، پدر بزرگوار شهید «حامد جوانی»!

۴٫ نه عرب‌‌ها فارسی بلدند و نه اکثر ایرانی‌‌ها عربی! همین نداشتن زبان مشترک گاه باعث سوءتفاهم‌‌ها و حتی رنجش هایی بین زوار اربعین با برخی از جماعت عرب زبان عراق می‌‌شود. اما گاه همین موضوع خودش عاملی می شود برای خنده و شوخی!

یکی از دوستان خادم که سعی داشت با اضافه کردن «ال» به ابتدای کلمات فارسی عربی حرف بزند، کلنگ به دست راهی سمت حرم شده بود برای انجام کاری واجب در یکی از موکب ها. مامور تفتیش عراقی با دیدن کلنگ جلوی او را گرفته بود و مدام با اشاره به کلنگ تکرار می‌‌کرد: «هذا مشکل…مشکل»!

رفیق ما هم به اشاره به سمت حرم جواب می داد: «مشکل…مشکل!» که یعنی «مشکلی پیش آمده و باید کلنگ ببرم!».به روایت راویان، این دو عزیز یک دقیقه تمام برای همدیگر «مشکل…مشکل» می‌‌گویند که در نهایت مامور عراقی کم می‌‌آورد و با عصبانیت داد می‌‌زند: «لا مشکل!» که یعنی بیا و برو پی کارت!

این قصه شده بود اسباب شوخی بچه‌‌ها.هر وقت خسته می‌‌شدند یک نفر با صدای بلند داد می‌‌زد: «مشکل…مشکل!» و همه با صدایی بلند و هماهنگ پاسخ می دادند:«لامشکل!».

بماند که یکی از دوستان دیگر همان «لا مشکل» را هم، «یا مشکل!» تلفظ می کرد!

۵٫ هر چند متاسفانه رابطه بین شیعیان مستقر در حرم و اهالی سنی مذهب سامرا چندان صمیمی و خوب نیست، اما با این حال چند عشیره سنی مذهب اهل سامرا، ورودی مسیر حرم موکب زده بودند و مشغول خدمت به زایران بودند. این نمونه و حتی برخوردهای محدود دیگری که با برخی اهالی سنت سامرا داشتیم نشان از وجود یک ظرفیت مغفول برای تقویت وحدت بین شیعه و سنی در منطقه سامرا دارد، خاصه که در این مسیر حتی به اذعان خود اهالی منطقه، عناصر فرهنگی و دینی ایرانی می توانند مفید و مثمر واقع شوند. مثلا اگر با فعال شدن اماکن تاریخی سامرا و حضور زایران ایرانی در آن، به نوعی بهره اقتصادی هم برای اهالی سامرا حاصل شود، بی شک خود آنها نیز در تقویت وثبات امنیت زایران و پاکسازی منطقه از عناصر داعش و تکفیری همراهی خواهند داشت.

واقعیت این است که به علت حجم زیاد کارها و حضور غیرقابل تصور زوار، فرصت کافی برای پرداخت به ابعاد رسانه ای و فرهنگی حضور زایران اربعین در سامرا و حتی مسائل فرهنگی و اجتماعی خود شهر سامرا برای ما پیش نیامد، تا جایی که برادر امین شریعتی هم شاکی بود و گله داشت از این کم توجهی رسانه ای!

اما چاره‌‌ای هم نبود، وقتی حاج آقا نظری بنا به ضرورت، قوری چای دست گرفته بود و صبح تا شب بین زوار چای توزیع می‌‌کرد، دیگر نمی‌‌شد از دیگر دوستان انتظار داشت که نیازهای اساسی زوار را نادیده بگیرند و به جای ملاقه و کفگیر، دوربین و موبایل دست بگیرند و بخواهند کار فرهنگی کنند!

۶٫ تجربه اربعین امسال برای همه ما عجیب و زیبا بود. جمع شدن خادمان جوان و پیر و رزمندگان قدیمی اعم از چپ و راست و… فارغ از همه تفاوت‌‌ها و اختلاف نظرها زیر بیرق امام زمان(ع)، شیرینی خاصی داشت. سردار و سرباز، مهندس و دکتر، روحانی و پامنبری همه کمر خدمت بسته بودند برای زوار اربعین. نه کسی ابایی داشت از جمع کردن زباله ها و نه کسی منتظر دستور و ابلاغ برنامه و کاغذبازی های مرسوم امروزی بود! ضعف هایی هم بود البته که انشاالله برای سال‌های بعد باید فکری برایشان کرد. اما نکته مهم همان وحدت و صمیمیت و حتی معنویت روضه قبل توزیع آش بود که بدجوری اشک همه را در می آورد و دل‌های خادمان و زوار را از گرد گناهان پاک می کرد!

۷٫ یکی از شیوخ سنی می گفت سامرا در اصل همان «سام مرّ»  است که یعنی سام پسر نوح از آن عبور کرده است و حتی می گفت که بنا به روایات ما امام مهدی از این شهر ظهور خواهد کرد!

فکرم گرفتار حرف‌های شیخ بود، شبی که با سیداحمد و ابوعراق در کوچه‌های تاریک منتهی به حرم قدم می زدیم. شب های سامرا بسیار غریب و پر رمز و راز بود، سکوت محض بود و ویرانی خانه‌‌ها و کوچه‌‌ها، حال آدم را بی اختیار ‌برد به سالهای دور! سال‌هایی که امام هادی و امام حسن عسکری در این شهر زندانی و محبوس بودند، یا سال‌هایی که سامرا میزبان نرجس خاتون بود و حتی سال‌هایی که موعود امم در این شهر قدم می گذاشت و راه می‌‌رفت!

دوست داشتم دوباره شیخ را ببینم و بگویم که تاریخ گذشته، گذشته است. ما حالا چشم به راه تاریخ آینده‌‌‌ایم و منتظر فرا رسیدن روزهایی دیگر، روزگاری نو در سایه عدالت جهان گستر مولود سامرا!

منبع : اناج

دیدگاه تازه‌ای بنویسید: